تبليغاتX
ارتش چرا ندارد؟
 
ارتش چرا ندارد؟
 
 
نيروي دريايي - گردان سوم - گروهان دوم - شيره شيره شيره...
 
فوتبال با شهابی
خاطرات شنبه 2 خرداد 88
دیشب تا ساعت هشت همه ی بچه ها دوباره توی خوابگاه جمع شدیم. همه بچه ها یکی روز مرخصی تپل را توی گوشش زده بودند و همه پر انرژی بودند.البته آنچنان هم تپل نبود.چون معمولا مرخصی های بالای 2 روز در رنکینک تپل بودن قرار می گرفت که مخصوص از ما بهتران بود.مخصوص بعضی ها که آشنا و پارتی خوبی داشتند و یا بعضی ها که واقعا مشکلی داشتند و برای آنهایی که برنامه ازدواج دانشجویی در پیش داشتند. من طبق معمول اولین پاس خوابگاه بودم.
صبح به خط شدیم. رفتیم اسلحه خانه اسلحه هایمان را تحویل گرفتیم و رفتیم میدان جدید. نیم ساعتی تمرین کردیم تا میاندوآبی آمد . جلوی میاندوآبی رژه رفتیم. به محض اینکه "خیلی خوب" گفت و ما گفتیم" سپاس جناب" ناگهان رژه خراب شد. صداهای پا به هم ریخته شد و آنچنان همه ریتم را گم کردیم که میاندوآبی غافلگیر شد. البته به روی خودش نیاورد و گفت ایرادی ندارد. همه آنطرف میدان به خط شدیم و آمد بازدید کرد و گفت وضعیت ظاهری مرتب شود. این که گذشت رفتیم اسلحه ها را تحویل دادیم و برگشتیم توی یگان . بچه ها چند دقیقه وقت خالی که پیدا می کنند شروع می کنند صحبت درباره ی تاریخ ترخیص. دغدغه ها آنچنان زیاد است که خیلی ها توی ذهنشان فکر می کنند ما 15 خرداد ترخیص می شویم. ساعت حدود 11 بود که رفتیم توی نمازخانه جمع شدیم.
کلاس داشتیم با جناب شهابی(همان متولد 64) که فرمانده گروهان ماست. بچه ها از شهابی پرسش های زیادی می کردند و بعضی اوقات جوابی نمی گرفتند.یک بار در چنین شرایطی کسی گفت آخر چرا اینگونه است؟ و حسین اکبرپور ، آن بهشهری عینکی ، آن دهن سرویس ... و آن که همیشه از مرخصی برایمان تخمه های باحال شهرش را می آورد ، به تمسخر گفت:پسر ارتش چرا نداره و شهابی بلافاصله به ارشد قلابی علی همان لربچه ی دوست داشتنی گفت که او را برای 4 کردن نمره ی سرش به آرایشگاه ببرد.
شهابی امروز تحت لفافه به ما گفت که از دوره های قبل زودتر ترخیص می شویم. انشاالله راست باشد. بعدازظهر رفتیم باشگاه فوتبال بازی کردیم. اتفاقا جناب شهابی هم بود. بازی اش چندان خوب نیست. خیلی هم هل می دهد. یک بار که در تیم مقابل من بود هی مرا هل می داد و از آنجا که حداقل 25 کیلو کمتر از من وزن دارد خودش عقب پرت می شد!
هفته ی دیگر می رویم اردوگاه. خدا به خیر کند.
   
ملاقات با دراکولا
خاطرات یکشنبه 3 خرداد 88
دیشب بعد از خاموشی مسئول سین (ساعت یگان های نظامی) که اتفاقا شهابی بود پیغام داد وضعیت کامل(یعنی پوشیدن لباس کامل) کنید تا بیایم برای بازدید. ما با کلی غرغر و لعن و نفرین لباس پوشیدیم و نزدیک نیم ساعت منتظر ماندیم که بیاید. اما بعدش پیغام داد که منتظر من نباشید! واقعا روی اعصابمان راه رفت. صبح بچه ها برایم صبحانه و چای آوردند. این دیگر جاافتاده. خیلی فاز می دهد. همیشه تا 5.5 و حتی گاهی تا 6 صبح می خوابم و بچه ها بسته به توانشان برایم گلریزان می کنند و یکی نان می آورد و یکی چای و...
صبح به خط شدیم و رفتیم میدان جدید. ورزش خیلی خوبی کردیم. همتی با شعارهایی که به ما یاد داده بود یک ساعت ورزش توپ از ما گرفت. شهابی هم خیلی حال کرد. بعدش کلاس داشتیم. بعد از ناهار شهابی به ما گفت به صف شویم. ما مثل همیشه آرام آرام رفتیم جلوی یگان به خط شدیم. شهابی که آمد چند نفری هنوز نیامده بودند. شهابی یکدفعه عصبانی شد و روی سگش بالا آمد. آن چند نفر را به خط کرد. اول همه ی ما را که به وقت آمده بودیم کمی حالت شنا گرفت و کمی با تحکم خبردار و از جلو نظام داد. بعد نزدیک 10 دقیقه به آنها که دیر کرده بودند به سختی حالت شنا و تنبیهات دیگر داد. در کل یکدفعه قاط زد و حسابی کرک و پر همه ی ما ریخته بود. امروز هم تمام شد. این روزها بیشتر دغدغه ی بچه ها دراکولاست. حشره ای که نیشش باعث زخمهای موضعی وحشتناکی می شود. حتی خیلی از بچه ها گویا شب راحت نمی خوابند.  بعد از موش که از روز اول روزگار ما را سیاه کرده بود و توی کمد بچه ها جولان می داد و حتی انگشت یکی از بچه ها را گاز گرفته بود و چند تا از شلوارهای بچه ها را سوراخ کرده پولهایشان را جویده بود,حالا دراکولا کابوس جدیدی است برای بچه ها. هادی جوان اولین قربانی دراکولاست که نصف صورتش تحت زخم وحشتناک دراکولا قرار گرفته است. امشب آب قطع است تا حالا برای آب گرم اعتراض می کردیم حالا باید برای بدست آوردن همان آب سرد آرزو کنیم!

وقتی امیر خوب باشد
خاطرات دوشنبه 4 خرداد 88
امروز صبح به خط شدیم و رفتیم به سمت میدان جدید. وارد میدان که شدیم میاندوآبی سر شهابی داد کشید و او را ضایع کرد. سر اینکه چرا گروهان دوم دیر رسید به میدان. بعد ما دویدیم و کمی ورزش کردیم. بعد میاندوآبی بالای سکو ایستاد و برایش رژه رفتیم و "خیلی خوب" گرفتیم. به یگان که برگشتیم کلاس داشتیم. امروز اوضاع آب بهتر شده. امیر آزاد امروز برای بازدید آمده بود. طبق معمول دوشنبه ها. تازه با دو سه تا از بچه های ما ناهار خورد. گویا دستور داده بود که مشکلات را حل کنند. بعدازظهر شهابی خیلی مهربان شده بود. ما را به خط کرد و برایمان گفت که مشکلاتتان را به خود من بگویید و من برایتان حل می کنم. بعدازظهر مرخصی گرفتم و با فرهاد غریبی ارشد گروهانمان رفتیم توی حسن رود کمی چرخیدیم .فلافلی زدیم و برگشتیم. اگر هر روز مرخصی توشهری برقرار بود چه صفایی می داد!
آرمین از چند روز پیش شروع کرده و مدام درباره ی تقسیم و جایی که می افتیم بلند بلند فکر می کند. خیلی نگران است. البته همه نگران هستیم. ولی او بیشتر به روی خودش می آورد.
روزها زودتر می گذرد . هفته دیگر اردوگاه است. خدا به دادمان برسد. چادر دونفره, سرما, کثیفی, دستشویی صحرایی...

یک سه شنبه ی آرام
خاطرات سه شنبه 5 خرداد 88
این سه شنبه ها کفر آدم را در می آورند.بی تحرک و بی اتفاقی می آیند و آرام می روند و کلاسهای عقیدتی است که میزبان خمیازه ها و چرت زدن های ما می شود.معمولا هم بعد از ظهر یک کلاس داریم که عموما چیز به درد خوری در آن یاد داده نمی شود.امروز هم همین طور بود.این روزها بساط تحلیلهای آب دوغ خیاری درباره تاریخ ترخیص داغ داغ است.همه برای خودشان دلایل منطقی و روشنی دارند و به آن عقیده دارند.شایعه سازی این روزها بسیار فعالیت جالب و همه گیری است و همه کم و بیش در این تفریح مفرح شریکند.

دویدن و دویدن و دویدن
خاطرات چهارشنبه 6 خرداد 88
صبح به خط شدیم. بعد از چند روز ورزش نکردن انتظار داشتیم که یک ورزش مردانه ی حسابی در پیش باشد. اما هیچکدام فکر نمی کردیم حدود 8 کیلومتر قرار است بدویم. بسیار اتفاق منحصر به فردی بود. در کل دوران آموزشی و حتی کل دوران قبل از خدمت اینهمه ندویده بودیم. خیلی ها بعد از پایان ورزش اعتراف کردند که تا حالا اینهمه ندویده بودیم. خیلی جالب بود. از یگان راه افتادیم چهار دور میدان جدید را دور زدیم بعد راه افتادیم از کناره ی میدان جدید تا ورودی میدان تیر توی شن دویدیم و بعد از همان مسیر برگشتیم. از کنار میدان جدید رفتیم به سمت یگان . بعد از کنار ساختمان به سمت یگان های دانش آموزی روانه شدیم و به نزدیکی دریا که رسیدیم دور زدیم دوباره برگشتیم میدان جدید!
کل این راه میاندوآبی مثل خرگوش جلوی صف می دوید و همه ما را زیر نظر داشت. حتی شهابی و رمضانی هم کم آورده بودند. رحمتی که همان اول کار برید. البته لازم به ذکر است که من هم همان اول کار که دور میدان جدید می چرخیدیم در دور سوم کم آوردم و ایستادم. ما  تا آخر مسیر نزدیک به 25 نفر کم آوردیم و دیگر نتوانستیم بدویم. به همین خاطر اتیکت های ما را در آوردند که مثلا تنبیه کنند. البته می دانستیم که تنبیهی در کار نیست. این روزها این را خوب فهمیده ایم که هرگز تنبیهی در کار نیست مگر در موارد حاد. خلاصه اینکه امروز هم بخاطر مرخصی که بعد از ظهر قرار بود به ما بدهند رس ما را کشیدند. آخر فردا تعطیل است. بعد از ظهر به مرخصی رفتیم تا جمعه.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:54  توسط دانشجو  | 
اولین تیر
خاطرات شنبه 26 اردیبهشت 88
صبح به خط شدیم و رفتیم مستقیم به سمت میدان تیر. تجربه ی جالبی بود. میدان تیر دلهره ی جالبی دارد. آن لحظه که اولین بار شلیک ژ-3 را می شنوی احساس می کنی که توی میدان جنگ ایستاده ای. اما با این یقین که هیچ آسیبی به تو نخواهد رسید. فرماندهان همه لباس استتار پوشیده بودند. ما گروهان دوم تفنگ ها را به دست گرفتیم و رفتیم میدان تیر. گروهان اول اما دستشان را تکان دادند و رفتند آنجا. ما که رسیدیم تفنگ ها را تحویل دادیم به گروهان اول آنها تیراندازی کردند. تیراندازی که تمام شد آنها رفتند و ما بعد از آنها تیراندازی کردیم و تفنگ ها را دوباره بردیم به اسلحه خانه. اعصاب همه ی بچه ها خورد شده بود. ما شده بودیم حمال گروه اول. خیلی اعصابمان خورد بود. تازه بیشتر از این عصبانی شدیم که اول آنها رفتند ناهار خوردند و بعد از آنها ما رفتیم.این چیزها شاید الان مهم نباشد اما وقتی ما با این حس که به خاطر بی کفایتی فرمانده گروهان ماست که این همه سرمان بلا می آید به ماجرا نگاه کنی اعصاب آدم خورد می شود. خلاصه با همه ی این ماجراها گذشت. بعداز ظهرش کمی راحت باش بودیم و بعد رفتیم نمازخانه کلاس. روز تیراندازی چه قدر راحت و زود گذشت. البته هنوز دو تیراندازی انتقالی و شبانه باقی مانده که باید فردا برگزار شود.

حفاظت از اطلاعات
خاطرات یکشنبه 27 اردیبهشت 88
از غروب دیروز باران شروع شد. از آن باران های کم و پیوسته که معلوم بود حداقل یکی دو روز طول می کشد. صبح امروز هم باران باحالی می آمد. بارانی که کمترین دستاوردش بی کاری ما بود. صبح برایمان کلاس حفاظت اطلاعات گذاشتند و یک ناوبان یکم آمد و کلی صحبت کرد.درباره ی موارد و مشکلات حفاظتی ، راه های نفوذ دشمن. مثالهای جالبی هم می آورد از زنان روسی که نظامی های ایرانی را گول زده اند! البته قبل از اینکه برویم به این کلاس حفاظت اطلاعات شهابی ما را جمع کرد و کمی صحبت کرد که مضمون حرفهایش این بود که ما هیچ چیز از مشکلاتمان را به آن آموزگار حفاظت اطلاعات که اتفاقا فرمانده حفاظت اطلاعات پادگان ما هم بود نگوییم که باعث شد ما تک تک مشکلاتمان را بازگو کردیم و حتی همین ماجرا را که شهابی چنین چیزی گفته را گفتیم. او هم به ما قول بررسی داد و گفت حتما پیگیری می کند.تازه در روزهای پیش فرمانده بازرسی نیز قول های اینچنینی به ما داد که البته اکنون دیگر کم کم فهمیده ایم در حد حرفی بیش نیست. ظهر رفتم دکتر و یک آمپول هم زدم. سرما خوردگی من شدید شده. البته سرماخوردگی همه بچه ها اود کرده. این ویروس لعنتی خیلی راحت بین همه پخش شده است. به هر حال این هم یکی از دستاورد های خدمت بود تا کنون.

عادت کرده ایم
خاطرات دوشنبه 28 اردیبهشت 88
 این روزها دیرتر از خواب بیدار می شوم. همیشه سعی می کنم تا 6 بخوابم. مریضی امانم را بریده است. صبح توی میدان جمع شدیم و میاندوآبی آمد. بعد رفتیم نزدیک یک ساعت دویدیم و ورزش کردیم. بعد که دویدنمان تمام شد خود میاندوآبی آمد و گفت دستهایتان را در امتداد شانه بالا نگه دارید. ما همه توانستیم به مدتی که او دلش می خواست دستهایمان را نگه داریم. خوشش آمد و آفرین گفت. بعد کوچ کردیم به اسلحه خانه. سرکار ایرانی امروز از مرخصی چند روزه برگشت و اولین گیر را به من داد. اسلحه ها را که تحویل گرفتیم کمی تمرین رژه کردیم و ساعت 11 بود که اسلحه ها را تحویل دادیم و توی میدان زیر آفتاب سوزان نشستیم تا شهابی برایمان از قطب نما بگوید. بعدازظهر رفتیم تیراندازی. خوبیش این بود که اینبار گروهان اول اسلحه آورد و ما فقط تیراندازی کردیم. تیراندازی انتقالی. سرکار آذر که مربی وظیفه گروهان اول بود سر یک موضوع مسخره به من گیر داد و بعد هم به من گفت تو این هفته اینجا خواهی ماند. منظورش مرخصی آخر هفته بود. این نظامی ها فکر می کنند همه ی چیزهای دنیا دست خودشان است و متاسفانه این مالیخولیا به بعضی از وظیفه ها هم سرایت کرده است! عقده ای بودن بدترین حالتی است که برای یک انسان می شود تصور کرد.
سربازی هر روز زودتر از روز قبل می گذرد و کم کم اینقدر به فضای آن عادت کرده ایم که منتظریم شب بشود و هادی جوان شروع کند به مسخره بازی. ادای میاندوآبی را درآوردن. شب نوحه ها و ترانه های حامد فیض همان که منشی عقیدتی است، جک های بی مزه اما خنده دار پسیانی با آن لهجه ی غلیظ ترکی. او فارسی را به شدت ترکی حرف می زند. حرف هایی که آرمین قاعدتا توی دلش باید بگوید اما بلند می گوید و اینقدر تند که اکثرا کسی متوجه کلماتش نمی شود. هیچ کدام از ما تاکنون چنین تجربه ای در زندگی نداشتیم. دوستی با اینهمه آدم آن هم دوستی در حدی که به نفس نفس افتادن هم را دیده باشیم. لبخند و اشک هم را. زحمت کشیدن های هم را. دستشویی و سلف شستن همدیگر را, عصبانیت ,شادی, غم , خواب و تمام لحظات و دقایق دو ماه زندگی مشترک.خدمت هرچه بد باشد همین خاطره هاست که کیف می دهد. من مطمئن هستم چند ماه پس از آموزشی اکثر بچه ها آرزوی این دوران را می کنند.

اسلحه شویی
خاطرات سه شنبه 29 اردیبهشت 88
صبح به خط شدیم و راه افتادیم به سمت اسلحه خانه و اسلحه تحویل گرفتیم. آمدیم در میدان قدیم(جلوی گروهان اول) و طریقه ی شستن اسلحه را یاد گرفتیم. تمام بدنمان بوی گند گازوئیل گرفته بود. اسلحه ها را که تحویل دادیم یک کلاس داشتیم با شهابی توی همان میدان قدیم. بعدازظهر دوباره تلفن ها خراب شد و فقط یکی سالم بود. این تلفن ها خیلی عذابمان می دهد. نزدیک 500 متقاضی تلفن فقط یک تلفن دارند. خیلی عذاب است.

وقتی میاندوآبی خوب باشد
خاطرات چهارشنبه 30 اردیبهشت 88
صبح به خط شدیم و کمی دویدیم. تا میدان جدید دویدیم. و آنجا توی سبزه ها به خط شدیم و کمی نرمش کردیم. بعد میاندوآبی آمد کمی صحبت کرد و گفت از روند آموزشی شما راضی هستم.خیلی مهربانانه با ما صحبت کرد و از همه ما تشکر کرد و به تحصیلات ما اشره کرد و در کل تبدیل به میاندوآبی خوب شده بود و به همین خاطر به شهابی و رحمتی اجازه داد که هر دو گروهان 25 نفر را همین چهارشنبه غروب به مرخصی بفرستند. البته نصیب ما که نشد.
بعد از ظهر که شد دیگر کاری نداشتند و برنامه ای نبود. ما را به خط کردند و فرستادند علف های دور یگان را چیدیم . کار جالبی بود. یک مشت دکتر و مهندس که علف می کندند. بچه ها خیلی مسخره بازی در می آوردند. گهگاه به شوخی صدای گوسفند از یک گوشه می آمد که به نوعی اعتراض همه ی بچه ها را از این نوع رفتار می رساند. اما همه می دانستیم که دیگر مدتی است که ارتش چرا ندارد. صحنه ی جالبی بود. فردا صبح می رویم خانه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:31  توسط دانشجو  | 
می دونم مدت زیادی گذشته اما گاهی باید یک عالمه روی این موارد فکر کرد.من هم مدتی از خاطرات این دوره ی آموزشی فاصله گرفتم تا در یک موقعیت خوب دوباره ادامه بدم.در این مدت کل خاطراتی که نوشته بودم تایپ شد و دارم ویرایشش می کنم تا بشه منتشر ش کرد.بهتون قول می دم خیلی خیلی زود کل خاطرات در قالب یک کتابچه ی کوچیک به اسم اولین خوابگاه دنیا منتشر بشه

تقدیم به همه ی پسرهای خوب دنیا

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:30  توسط دانشجو  | 
هفته ی دوم
هفته ی گرامیداشت بومی ها
خاطرات پنجشنبه 17 اردیبهشت 88
بروبچه های گیلان را غیر از یکی دو نفر که تنبیه داشتند فرستادند تا جمعه 8 شب. اما غیر بومی ها را نگاه داستند همه حالشان گرفته بود و عصبانی از این بودند که چرا باید توی پادگان زندانی بمانند. البته ما که با دم هایمان گردو می شکستیم. اینجا همان لحظه ایست که آدم می زند زیر همه چیز. بی خیال معرفت و رفیق بازی و این چیزها می شود و این که تو مجبوری این کار را انجام دهی بسیار عذاب آور است.  شاید یک هفته دیگر هم همه ی ما را اینجا نگاه دارند جز خدا که می داند؟
   
هفته سوم
امتیازی به نام خواب
خاطرات شنبه 19 اردیبهشت 88
امروز روز خیلی خوبی بود هرچند که امشب هم پاس اول خوابگاه را دارم ولی در کل روز خوبی بود. صبح مراسم صبحگاه بود و ما در حضور چند تا از این کله گنده ها و درجه بالاها و از جمله ناخدا دهقان خیلی خوب و عالی رژه رفتیم.میاندوآبی با آن قیافه ی ساده و صدای بلد و خشن که آدم تعجب می کند که این صدا از کجای او در آمده از ما تشکر کرد. به شهابی گفت که به ما امتیاز بدهد. البته در میان سخنان مهربانانه خود ناگهان خشن شد و تذکر سفت و سختی داد که موی سر و صورت خود را اصلاح کنید. بعد از ظهر از دو تا چهار کمی چرت زدیم و ساعت چهار بود که ما را از خواب بیدار کردند که نظافت کنیم. بعد شهابی پور به آن دامغانی که خیلی بزرگ است گفت چند تا از بچه ها را جمع کن با هم علف های جلوی یگان را در بیاورید تا به شما مرخصی بدهم. به عشق مرخصی تشویقی من هم رفتم. اگر درست باشد و یک مرخصی تپل به حساب ما ریخته شود چه می شود. امروز تمرین و تیراندازی کردیم. و به ما گفتند هفته ی دیگر میدان تیر داریم. خیلی باید جالب باشد. یک مشت کمدی تیر ول می کنند. چه شود؟

نمره ی چهار
خاطرات یکشنبه 20 اردیبهشت 88
صبح میدان صبحگاه خودمان(میدان قدیم) جمع شده بودیم تا عالیجنابان تشریف بیاورند که خود میاندوآبی آمد و به شهابی پور گفت آماده باشید خودم می خواهم بچه ها را تمرین بدهم. ما فکر می کردیم که این پیرمرد است و نفس کمی دارد. زود خسته می شود اما چشمتان روز بد نبیند.خدا نصیب گرگ بیابان نکند . نزدیک به 1 ساعت و ربع ما را دنبال خودش دوان دوان کشید. از میدان شروع کردیم و نزدیک 30 دقیقه دویدیم و رسیدیم به ساحل. کنار ساحل و شن های روان هم نزدیک به نیم ساعت دویدیم.بعضی واقعا به شدت خسته شده بودن. من که رسما بریده بودم. نمی توانستم بدوم. فقط تند راه می رفتم. بعد چند دقیقه نفس گرفتیم و قدم رو این مسیر را تا میدان برگشتیم. میاندوآبی روی یک سکو ایستاد و گفت بچه ها آماده ی ادامه ی ورزش هستید؟ و در کمال تعجب فرماندهان گفتند بله. میاندوآبی شروع کرد و نزدیک 15 دقیقه پروانه رفت و ما هم به همین شکل پیروی کردیم. تمام کل پیراهن و شلوارمان خیس از عرق بود. خلاصه سادگی کلاس های عقیدتی امروز را با این سختی ورزش از چشمهایمان درآورد.
بعد از ظهر به ما مرخصی تو شهری دادند تا چند نفری که اصلاح مویشان مورد داشت بروند و موهایشان را از نو کوتاه کنند. من هم رفتم. محله حسن رود خیلی نزدیک بود. در یک قهوه خانه لوبیا با تخم مرغ خوردیم.حال کردیم. البته موها از ته تراشیده شد. با نمره 4.همانطوری که میاندوآبی گفت. مانند یک مدیر سخت گیر مدرسه از جلوی تک تک صفهای ما گذشت و به هر سربازی که موهایش زیاد بود رسید ، انگشت اشاره بسیار بلند خودش را که تاکنون به این بلندی دیده نشده به نشانه تذکر تکان داد و به گونه ای که نوک انشگتش به خط ریش شخص موبلند بخورد فقط یک کلمه گفت : نمره ی چهار . و بعد که هر صف تمام شد گفت یک قدم به جلو. اشکالی نیست این موها خودش دوباره رشد می کند انشاالله.

اولین باران
خاطرات دوشنبه 21 اردیبهشت 88
دوشنبه از اول خوب شروع شد. بعد از 21 روز بودن در حسن رود بالاخره باران آمد. باران که هیچ وقت در زندگی آدم این همه نمی چسبد. باران که می آید تمرین رژه , مقاومت جسمانی و ورزش و همه ی کارهای سختی که بیرون یگان باید انجام داد کنسل می شود. ما هم شاد از این اتفاق زیر باران صبحگاه را تشکیل دادیم . میاندوآبی خودش آمد و کمی جولان داد. بعد گفت بروید داخل خوابگاهها برای بازدید می آیم تا آنکادر تخت ها و کمد ها میزان باشد.
نمی دانم کجای کار ما اشتباه بوده که این همه شخصیت های خاص در خوابگاه اول جمع شده ایم. و خدا نگهداردمان. این قدر حرف می زنیم و میخندیم که نگو. هادی تازگی ها یاد گرفته حرف زدن میاندوآبی را عین خودش در می آورد. و اینقدر خنده دار می شود که هیچ نمی شود جلوی خنده را گرفت.
فرهاد که ارشد یگان است روی تخت اول به همرا حسین اکبرپور می خوابد. حسین از بچه های بهشهر و یک موجود استثنایی است. او بیشتر از مجموع تمام بچه های گردان در کمد و زیر تخت و لای کتابهایش چیزهای خرت و پرت دارد.مثل نخ ، پارچه ی اضافه ، مجله ی جدول ، لیوان اضافه، ریش تراش ، دارو و عطر و آب معدنی و تخمه و... و یک عالمه چیزهایی که هیچ کدامش نباید آنجا باشد. به محض ورود به خوابگاه او شروع کرد به جمع آوری این چیزها از کمد و زیر تختش و چون هیج جایی برای پنهان کردن آنها نداشتیم همه را داخل جیبهای شلوارش جا کرد. حتی تصور جا دادن این همه چیز در جیب خنده دار است. شرایط حسین خیلی خنده دار شده بود. جیبهایش حتی از چند صد متری قابل تشخیص بود. چند ثانیه پیش از آمدن میاندوآبی عبداللهی مثلا برای اینکه بیاید و سوتی های احتمالی را برطرف کند آمد و خوابگاه ما را بازرسی کرد و حتی زیر چند تا تشک را نگاه کرد.همین باعث کمی به همریختگی شد.بعد عبداللهی گفت این ها را دوباره تر و تمیز کنید تا میاندوآبی بیاید و این در شرایطی بود که میاندوآبی خوابگاه های دیگر را بازرسی کرده بود و دیگر نزدیک خوابگاه ما شده بود. بچه ها شروع به مرتب کردن خرابکاری های عبداللهی شدند. این موضوع و همینطور حرف زدن های هادی و مسخره بازی های حامد که مدام می خندید باعث شده بود که سر و صدا ، رفت و آمد و خنده ی خیلی زیادی توی خوابگاه ما برقرار باشد. و در همین لحظه میاندوآبی برای بازدید آمد و وقتی دید ما در حال حرف زدن هستیم و به قول خودش مثل سیخ کنار تخت هایمان نیستیم خوابگاه مارا لغو مرخصی کرد. دیگر از این بدتر نمی شد. البته ارتش چرا ندارد. ولی نامردیها خیلی زیاد است. حالا دیگر خوب فهمیده ایم که هیچ کاری با ما نمی توانند بکنند. گهگاه چیزهایی می گویند مثل تجدید دوره و از این چرت و پرت ها که حتما خودشان هم می دانند فقط برای ترساندن است. این هفته احتمالا لغو مرخصی هستیم. حیف آن همه علف که چیدیم!

یک روز معمولی (1)
خاطرات سه شنبه 22 اردیبهشت 88
سه شنبه یک روز کاملا معمولی بدون هیچ اتفاق خاصی.سه شنبه ها و یکشنبه روزهای بی اتفاقی هستند.اگر صبح برنامه ی خاصی برای ورزش نداشته باشیم و کار خاصی نکنیم به راحتی میگذرد.فقط کلاسهای عقیدتی برقرار است و خواب توی کلاس و استراحتی که به بدن می زنیم.

بی خیال مرخصی
خاطرات چهارشنبه 23 اردیبهشت 88
ما را به خط کردند و صبح ما را بردند به سمت میدان خوب بود که ورزش نکردیم. البته اسلحه به دست گرفتیم و رفتیم کمی تمرین تیراندازی کردیم . دراز کش و نشسته و... . بعد از ظهر که شد انگار خودشان هم حال و حوصله ای نداشتند . تازه ما بچه های خوابگاه یک که از دست شهابی حسابی کفری بودیم. از قرار طبق دستور میاندوآبی که در روز دوشنبه گفته بود مبنی بر لغو مرخصی خوابگاه یک(خوابگاه ما) قرار بود واقعا لغو مرخصی بشویم. قابل تصور نبود. بخصوص برای بعضی که خیلی نزدیک بودند. گیلانی ها, مازندرانی ها که دو سه ساعت با خانه فاصله داشتند. آرمین خیلی عصبانی بود و در این گیر و دار حسین (بهشهری)مدام گیر می داد که بومی ها خود خواهند و دنبال مرخصی خودشانند و خیالشان به خیال غیربومی ها نیست. خلاصه بعد از ظهر چهارشنبه با چندتا کلاس و کمی بطالت گذشت. دلهره ی مرخصی فردا دارد همه را دیوانه می کند!آخر شب که دیگر همه رفته بودند و برای ما هم مسجل شده بود که فردا مرخصی نداریم . زدیم به بی خیالی و دو ساعت کوبیدیم و خواندیم و حال کردیم. حال و هوای خوبی پیدا کردیم. دم همه ما گرم.
یک احمدی نژادی خوب
خاطرات پنجشنبه 24 اردیبهشت 88
از صبح همه روی اعصاب هم, اعصاب دیگران و فرماندهان روی اعصاب ما و ما روی اعصاب آنها راه رفتیم. خلاصه همه روی اعصاب هم بالا رفتند. همه مرخصی ها امضا شده بود و فقط خوابگاه اول مانده بودند دست از پا درازتر.خیلی شرایط بدی بود. نشستیم با بچه ها فکر کردیم به چاره ای برای رفتن به مرخصی. نزدیک دو ساعت این پا و آن پا کردیم و راه حلهای مختلف را امتحان کردیم. گفتیم نامه بنویسیم برای میاندوآبی. نوشتیم. رفتیم و با شهابی صحبت کردیم. گفت بروید با خود جناب میاندوآبی حرف بزنید. آرش فراستی رفت و صحبت کرد و او هم بدون معطلی گفت اشکال ندارد اگر خوابگاه اول قول بدهد دیگر تکرار نکند قبول. بروید مرخصی. ما که این را شنیدیم خیلی خوشحال شدیم. چون اصلا فکر نمی کردیم به این راحتی مشکل لغو مرخصی ما حل شود. در همین موقع بود که لوحه ی نگهبانی مانند یک کتاب آسمانی نازل شد. چشمتان روز بد نبیند. پاس روز 5 شنبه تا جمعه خورده بود به من. در این حالت اصلا نمی توانستم بروم مرخصی. خیلی بد بود. کلی اعصابم خورد شده بود. با چند نفر صحبت کردم قبول نکردند. رفتم به اتاق منشی ها. منتظر بودم تا راهی  باز شود که خدا نیما را برایم فرستاد. نیما امینی که خیلی لاغر بود و ارشد خوابگاه ما بود.این هفته هم به خاطر موضوعی تنبیهی لغو مرخصی شده بود و باید میماند. هرچند طرفدار احمدی نژاد بود اما خیلی حال غریبی به من داد. پست مرا قبول کرد و به جای من ماند. دمش گرم. خیلی حال داد. خلاصه این هفته هم مرخصی را گرفتیم.

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:26  توسط دانشجو  | 
بازی کریکت
خاطرات شنبه 12 اردیبهشت 88
شنبه یک روز معمولی در پادگان بود. صبح به آرامی گذشت و ظهر شد . گل بیات ( مسوول ارکان) به من گفت : برو ببین میاندوآبی چکارت دارد. رفتم. مقداری مطالب و جزوه برای تایپ داشت تا انجام دهم. ناهار که خوردیم برگشتم به ارکان تا تایپ ها را انجام دهم اما ارکان بسته بود. من هم دیدم اگر حالا به جمع بچه ها بروم رژه و تمرین روی شاخش است. حس درونی عمیق و قدرتمندی به نام تنبلی بر تمام تفکرات دیگرم غلبه کرد و به همراه حامد که اصولا تمام وجودش پر از همین حس است به مسجد رفتم و مشغول خواندن کتاب شدم. بعد از ساعت پنج و بعد از تماس گرفتن , رفتیم باشگاه پادگان . تیم دانشجوها و تیم کادری ها با هم مسابقه ی فوتبال گذاشته بودند. یاد آن فیلم هندی افتادم که یک تیم از بروبچه های هندی سر محصول کشاورزی شان با یک تیم از انگلیسی ها کریکت بازی کردند و به آن شکل حماسی برنده شدند. ما هم برنده شدیم. این برد هرچند چیز مهمی نبود اما برای ما واقعا خوشحال کننده بود. اینجا روزها کم کم دارد با سرعت بیشتری می گذرد . روزهای بهانه و تردید .

منشی معزول
خاطرات یکشنبه 13 اردیبهشت 88
یک شنبه روز بدی بود. بعد از آمارگیری صبح در حال رفتن به ارکان بودم که میاندوآبی ( فرمانده ی گردان) مرا در راه دید و صدا کرد و با توپ و تشر گفت که بروم پیش بچه ها و با آنها ورزش کنم. من هم رفتم . چند دور دویدیم و کمی ورزش کردیم. میاندوآبی هم آمد داخل میدان و کنار عبداللهی ایستاد. چند کلمه با هم حرف زدند و بعد عبداللهی مرا صدا کرد. به من گفت برو مطالبی که جناب داده بود برای تایپ بیار و بعد باید بری زندان! من خیلی کپ کرده بودم. البته می دانستم که زندان خیلی هم سخت نیست. اما نگران بعد از ظهر بودم که قرار بود مامان و بابا بیایند دیدنم. فکر کنم بخاطر اینکه هنوز آن مطالب تایپ نشده بود میاندوآبی خواست مرا تنبیه کند.
آمدم ارکان و گل بیات وقتی موضوع را شنید رفت و با میاندوآبی صحبت کرد. زندان رفتنم منتفی شد اما دیگر منشی ارکان هم نبودم. خیلی نازاحت بودم و واقعا اعصابم خرد بود.دیگر باید مثل بقیه بچه ها رژه می رفتم پاس می دادم نظافت می کردم و از آنجا که این کارها را برای خودم زیادی سخت فکر می کردم انتظار روزهای سختی را داشتم. یک شنبه در کل بسیار بد شروع شد.
بعد از ورزش کلاس های عقیدتی داشتیم. استاد اول روحانی بود و دومی شخصی.درباره ی مسایل و موضوعات مربوط به حدیث , احکام و اینجور ماجرا ها صحبت کردند. توی کلاس که نشسته بودیم صدای قار و قور شکم بچه ها فضای جالب و به نوعی تاسف بار را فراهم آورده بود که سوال بزرگی را در ذهن تداعی می کرد؛ این ماجراها برای چیست؟ پدر و مادرم بعد از ظهر آمدند. نمی دانم چه حسابی است که دیدن آنها بیشتر از اینکه دلم را باز کند دلگیرم کرد و باعث شد که بغض گلویم را بفشارد. حقا که آدم ضعیفی هستم.

یک سرباز واقعی
خاطرات دوشنبه 14 اردیبهشت 88
دوشنبه شروع شد و از همان لحظه ی اول اضطراب شدیدی در دل من ایجاد شد. احساس روزی بد که تنها دستاوردش خیالی ناراحت و اعصابی به هم ریخته بود. تازه می فهمیدم بچه های دیگر روزهای اول چه حالی داشتند. از طرفی وجدانم خیلی راحت تر بود چون حالا دیگر ورزش می کردم و رژه می رفتم نگهبانی می دادم و به معنای واقعی یک سرباز بودم. برای اولین بار همان دوشنبه سرکار عبداللهی که در غیبت شهابی همه کاره ی گروهان شده بود به من گیر داد و گفت: قربانپور اگر من هم مثل تو دو هفته در ارکان بیکار بودم و هیچ کار مفیدی انجام نمی دادم حالا توی ورزش ها کم می آوردم.
آن روز این جمله را اینقدر تکرار کرد که تمام بچه ها جزء به جزء آن را با لحن خود سرکار که لحنی بسیار جالب و فیلم گونه بود از بر کرده بودند و مدام به من همین را می گفتند. جالب بود که در حدود یک ساعت سرکار عبداللهی کاری کرد که همه اسم مرا از بر کنند.من به شدت از حرف عبد اللهی عصبانی شدم به خصوص اینکه گفت: کار مفیدی انجام نداده ای. نمی دانم کار مفید از دید او چیست. شاید فقط دویدن و رژه رفتن و گفتن چیزهایی مبنی بر احترام ساختگی تو به مقام بالاتر کار مفید باشد.مجموعه ای از دروغ ها که به شکل زیبایی کنار هم چیده شده اند! سرکارعبداللهی لحن جالبی در سخن گفتن دارد.آنجورکه به آدم نزدیک می شود و به چشمهایت زل می زند و طلبکارانه می پرسد "اسمت چی بود؟" حالت شخصی را دارد که مگس کشی در دست گرفته و در حال شکار یک مگس است!تکیه کلامهای دیگرش هم "پا بچسبون" ، "دستور چی بود؟" و "بدون صحبت" که این آخری را دقیقا مثلخواننده های راک می گوید. بعد از اینکه ورزش تمام شد به دستور عبداللهی یک دور بیشتر از تمام بچه ها دور میدان دویدم . به قول خودش می خواست من زودتر به آمادگی باقی بچه ها برسم.
در همین روز دو شنبه شاید من حدود یک و نیم کیلو وزن کم کردم . اواخر تمرین رژه که شد از بس به من فشار آمده بود بوی خون از نفسم می آمد. احساس می کردم تمام سیگارهایی که در این چند سال اخیر کشیده ام از ریه هایم بیرون می زند.البته چیزی به من ثابت شد و آن اینکه توانایی تحمل آخرین درجه ی تمرینات نظامی را دارم و این نشان می داد که در ادامه روزهای بهتری در انتظار است. در ضمن حس عجیبی در من شکل گرفته بود که مرا وادار می کرد به خودم ثابت کنم که حتی کارهایی را که سرکار عبداللهی و امثالش مفید می پندارند می توانم انجام دهم.امثال این سرکار ها به هیچ وجه تصوری از تخصص در علوم و فنون غیر نظامی ندارند و نادانسته های زندگی شان بسیار بیشتر از دانسته هایشان است.البته اینها خود به تنهایی محکومین این محکمه نیستند. موضوع این است که باید آن جریانی را که نیروهای نظامی را اینگونه غیرمنعطف پرورش می دهد محاکمه کرد. جریانی که هیچ دستاورد مثبتی ندارد. دوشنبه گذشت . چهاردهمین روز ادریبهشت. 14 روز از خدمت رفت.امروز چند نفر از سازمان عقیدتی کل آمده بودند و نام چند تا از دانشجوها را نوشتند تا احیانا در سازمان عقیدتی تقسیم شوند. نمی دانم تا چه حد تاثیر دارد من هم نام نویسی کردم.

نامه به رمضانی
خاطرات سه شنبه 15 اردیبهشت 88
صبح کمی ورزش کردیم. این ورزش ها کم کم دارد به من می سازد. درست است که کمی بدنم از حالت اصلی فاصله گرفته و ضعیف شده ام .مثلا پایم در حد مرگ درد می کند.اما جالب است که امروز کلا نفس کم نیاوردم و تنها چیزی که باعث شد نتوانم تا اخر با بچه ها بدوم درد ساق پایم بود . خدا این کلاس های عقیدتی را از ما نگیرد.امروز کلا پرید. صبح پر از کلاس های عقیدتی بود و بعد از ظهر یک کلاس جنگ انفرادی داشتیم که رمضانی( همان که متولد 67 است) مثلا استاد بود.تبحر لازم حتی در حد روخوانی از جزوه را نداشت و خیلی اوقات کلمات را اشتباه می خواند.چند دقیقه ای که درس داد بعدش گفت همه نظر شخصی تون رو درباره ی من بنویسین. از این حرکتهایی که عموما نوجوانان بین 15 تا 17 ساله انجام می دهند. اتفاقا من در نظری که برایش نوشتم این را گفتم. صحنه ی جالبی بود. یکی یکی همان جلوی ما نامه ها را خواند و هرکدام را که می توانست جواب داد. مثلا یکی از نامه ها را که خواند لبخندی زد و گفت خوشتیپ خودتی.احتمالا یکی از بچه ها برایش نوشته بود که خوشتیپ هستی یا یکی دیگر از نامه ها را که خواندگفت خیلی خودتان را بزرگ فرض می کنید احتمالا یکی از بچه ها به سن بسیار پایین او نسبت به ما اشاره کرده بود. بعد یک سری از نوشته ها را دور ریخت و یک سری را با خودش برد و سه شنبه به همین راحتی تمام شد.

رقاصه های کچل
خاطرات چهارشنبه 16 اردیبهشت 88
یک روز دیگر با ورزش و بعد هم تمرین رژه . کم کم دارد از رژه خوشم می آید. حضور یک پارچه ی یک عالمه آدم کچل که سعی می کنند یکسری حرکات نمایشی را انجام دهند. شبیه رقاصه ها شده ایم.برایمان طبل و سنج می آورند و یکی هم مدام می گوید"خبر". و ما هم در عین حال که پای چپمان را نود درجه بالا می آوریم به موازات آن دست راستمان را نیز بالا می آوریم.نفس هایمان به شماره می افتد بعد سرگروهبان می گوید" نظر به راست" و ما فریاد می کشیم"الله اکبر" و بعد چشم در چشم کسی که مثلا از ما سان می بیند نگاه می کنیم و رژه می رویم. چند قدم بعد یا می گویند" آزاد باش" که ما راحت راه برویم یا می گویند"گروهان خیلی خوب" که ما هم فریاد می کشیم"سپاس جناب".همه چیز مثل هارمونی زیبای یک باله ی دلنشین است اما به قول بچه ها مطمئنم که وقتی پای جنگ در میان باشد برای غلبه بر دشمن خوب رژه رفتن هیچ سودی ندارد. امشب پاس اول خوابگاه بودم. ده شب تا یک ربع بعد از 12. باید بمانی و راه بروی تا مبادا کسی از تخت بیفتد, بد بخوابد , خواب بد ببیند یا نگهبان های دیگر خواب بمانند.اولین پاس نگهبانی این دوره ی من امشب بود.تجربه ای نوین.اما اشکالی ندارد فردا صبح می رویم خانه.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:59  توسط دانشجو  | 
شروع سربازی
خاطرات سه شنبه 1 ارديبهشت 88
ساعت 8.5 صبح خودمان را مرکز وظیفه رشت معرفی کردیم
برگه ها رو ازمون گرفتن گفتن ساعت 12 حسن رود خودتون رو معرفی کنین
ما هم توی اون سه 4 ساعت بیکاری خونه یکی از آشناها معطل شدیم و راس ساعت 12 دم در پادگان حسن رود بودیم
چند تا خانواده ها بودن با بچه هاشون
بعضی از بچه ها سن و سال بالایی داشتن
فکر کنم من یکی از کم سن و سال ترین اونا باشم!!!
نیم ساعتی دم پادگان موندیم تا فرستادنمون تو
به خط شدیم
رفتیم توی سالن ورزش
ساکامونو گشتن بعد بهمون گفتن برید فردا ساعت 9 صبح بیاین
خیلی جالب بود که یکی اومد با یه عالمه دفتر دستک گفت فردا ساعت 6 صبح اینجا باشین
بعد بچه ها گفتن 6 نمی رسیم
گفت اونایی که نمیرسن این طرف وایسن ما هم رفتیم اونطرف
وقتی دید تعداد زیاده گفت باشه فردا 7 بیاین
همون موقع یکی که احتمالن درجه اش از قبلیه بالاتر بود اومد چن تا نکته گفت و بعد اعلام کرد فردا ساعت 9 اینجا باشین
اگه یکم دیگه می موندیم به ظهر می رسید
حتی شاید می گفتن شنبه بیاین!
احتمال معاف شدن همه ما هم وجود داشت
نظامه دیگه چه میشه کرد؟

ارتش چرا نداره (!)
خاطرات چهارشنبه 2 ارديبهشت 88
الان ساعت 4:30 روز پنجشنبه هست. عصر رسیدم خونه . خبر رسید که خبر رسید که قطبی مربی شده. هواداران خشمگین به ماشین نیکبخت حمله کردن یک خودسوزی دیگر در مقابل ساختمان مجلس و یه عالمه اتفاق دیگه و یه عالمه اتفاق دیگه که از دیروز تا حالا افتاد و ما تو پادگان علاف بودیم!
از اونجا براتون بگم. دیروز صبح من به همراه 14 نفر دیگه شدیم مسئول نظافت سلف به مدت یک هفته. دیشب وقتی شام خوردیم چون آب و برق پادگان قطع بود ظرفا رو نشستیم و گذاشتیم واسه امروز.بعد از صبحانه ی امروز کل ظرفای صبحانه ی امروز و شام دیشب رو به سختی شستیم.کار سختی بود اما یه چیز جالب بود اینکه کار گروهی رو تجربه کردیم.بچه ها اونقدر غمخار هم بودن و خوب کارهای همدیگر رو کامل می کردن که خودم کیف کردم.بعد از صبحانه ما رو به صف کردن و حدود ساعت 10 بود که به همه به جز حدود 30 نفر برگ مرخصی یک روزه دادن. به هیچکدوم از بچه های نظافت برگه ندادن.به شهابی پور گفتیم چرا به بچه های نظافت مرخصی ندادین گفت نظافتچیا مرخصی نمیگیرن.یادم رفت بگم شهابی پور فرمانده گروهان ماست.متولد 64 مجرد و رشتیه.فکر کنم چندان آدم جالبی نیست . یه حالاتی داره که ادم احساس می کنه با یه بچه ای که حالا همه کاره شده طرفه!
خلاصه ما همه درگیر و افسرده از اینکه مرخصیمون مالیده رفتیم تو خوابگاه.ناهارو که خوردیم همتی مسئول آموزشمون که وظیفه هست اومد به من گفت اسم 6 نفر از نظافتچیا رو بنویسم که برن مرخصی.من گفتم خب چطوری انتخاب کنم؟ گفت هر کی بهتر کار کرد موقع نظافت سلف اسمشو بنویس.
نظافت که تموم شد اسم هر 14 نفر رو بردم پیشش گفتم همه سخت کار کردن و همه هم دوست دارن برن مرخصی.من نمی تونم انتخاب کنم!
خودش 6 نفر رو انتخاب کرد.به سجاد گفتم می خوای اسم تو رو هم بنویسم.گفت نه.
آخه این مرخصی که امروز گرفتیم تا فردا ساعت 8 شبه و چون فردا شب عقد کنان خواهر کوچیک سجاده مرخصی این شکلیش به دردش نمی خورد.البته خودش امروز با شهابی پور صحبت کرد که جمعه صبح تا شنبه صبح مرخصی بگیره و واسه همین به امید اینکه فردا صبح مرخصی بگیره و بره تا شنبه صبح امروز مرخصی نگرفت.سجاد واسه خاطر همین عقدکنان حتی تا حالا موهاشو نزده!
خدا کنه فردا حتمن بهش مرخصی بدن آخه خود شهابی پور فردا کشیکه و تو پادگان هست.
خلاصه سومین روز سربازی هم رفت. 72 ساعته شدیم. امروز از همه بیشتر صحنه تنبیه دانش آموزا توسط دانش اموزای دیگه دردناک بود.فرض کنید اینا با دیپلم یا زیر دیپلم اومدن که کادری شن بعد یکی که قیافش مثل نون لواشه و بیرون ببینیش یه تف هم براش نمیندازی چون فقط چند ماه زودتر از اینا اومده بالا سرشون می مونه و به اونا توهین می کنه. تنبیه می کنه. اگه سرشونو بخارونن باید حالت شنا بگیرن و با شماره یک برن پایین و با دو بیان بالا.بدترین چیزش اینه که گهگاه بین شماره یک و دو یه عالمه فاصله میوفته!
این بچه ها که بهشون می گن دانش آموز نسبت به ما که بهمون می گن دانشجو خیلی حسودیشون میشه چون ما واقعا توی پادگان (البته به نسبت اونا) حلوا حلوا میشیم!
یکی هم نیست این وسط بگه که جواب عقده ای شدن اینا رو ک میده؟ جواب اون دانش آموزی که با هزار آرزو اومد تا کادری بشه و دو هفته پیش رفت تو دریا که خودکشی کنه کی میده؟ یکی نیست که بپرسه این همه سختگیری به چه درد می خوره و دلیل این شکنجه ها و تخلیه روحیه ها چیه؟
البته جواب همه این سوالات روشنه... ارتش چرا نداره!

در راه ناوباندوم وظیفه شدن
خاطرات جمعه 4 اردیبهشت 88
دیشب ساعت 7.5 بود که وارد پادگان شدم.از آستانه که راه افتادم توی راه غم عجیبی تمام وجودم را گرفته بود.حال آدمی را داشتم که در حال رفتن به دادگاه است.دادگاهی که از قبل مشخص است که محکومش تو هستی و هیچ راه برگشتی هم نیست.
به جانبازان که رسیدم دو تا از هم خدمتی ها را دیدم.با دیدن آنها کلی از غم هایم کم شد.با خودم گفتم بابا فقط تو که نیستی.تازه سختیش فقط همین دو ماهه.بعدش که آموزشی تموم شد و درجه گرفتی میشی افسر وظیفه(ناوباندوم وظیفه).ببین اینا رو.این همه آدم مث تو هستن.نگران هیچی نباش.همه چی روبراه میشه.
خلاصه به پادگان رسیدیم و آماده شدیم و به همراه دوست دیگرم که جزو بچه های نظافت سلف بود و تازه هم رسیده بود رفتیم کمک باقی بچه ها برای شستن سلف.البته کار به اتمام رسیده بود و زود برگشتیم.
امروز که داشتم می آمدم دو کتاب با خودم آوردم.با این خیال که اینجا در وقت های بیکاری بخوانم.نمی دانم بشود یا نه.تا ببینیم چه می شود.

منشی شدم
خاطرات شنبه 5 اردیبهشت 88
صبح که از خواب بیدار شدم هنوز خستگی دیروز توی بدنم مانده بود.آخر جمعه تا 11 صبح خواب بودم و در بهترین حالت و با کلی تلاش ساعت 11 شب جمعه در خوابگاه به خواب رفتم.ساعت 4:30 صبح بیدار باش بود.همه به خط شدیم و صف کشیدیم تا برای خوردن صبحانه برویم. صبحانه نان بربری بود و کره و مربا.هرگز در عمرم به خوشمزه بودن این ترکیب در این حد پی نبرده بودم.در آن ساعت روز و آن خستگی و گشنگی و با آن همه اشتهای عجیبی که سرباز بودن به معده ی انسان تلقین می کند آن صبحانه از بهترین چلوکباب ها هم لذیذتر بود.تا جاییکه سهم خودم را خوردم و دوباره رفتم ته صف و از نو نان بربری و کره و مربا گرفتم!
بعد از صبحانه جلوی ساختمان گروهان دوم جمع شدیم و سرکار عبداللهی مشغول آموختن اصول اولیه رژه به ما شد.مثل خبردار ، از راست نظام ، قدم رو و...
چند دقیقه که راه افتادیم کسی آمد و سجاد را برد. مسئول امور اداری گردان ما ، احمدیان ، آدم خیلی جالبی است.کمی چاق و خنده رو که با مهرداد ، یکی از دوستان صمیمی من که چند دوره پیش اینجا سرباز بود ، بسیار رفیق است.او کار سجاد را درست کرد تا بشود منشی گردان. یعنی بخور و بخواب.چون منشی غیر از کارهای کامپیوتری کار دیگری ندارد و از رژه و نگهبانی و... هم معاف است.
سجاد که از صف خارج شد با خودم گفتم کارش درست شد و سر ما بی کلاه ماند.اما چند دقیقه بعد سجاد آمد و مرا هم با خودش برد. ساعت 9 صبح بود که من شدم منشی بخش رایانه ارکان آموزش.در کلام ساده تر یعنی خنده و کمی تایپ و مطالعه. اینجا در اتاق کامپیوتر ارکان دو نفر هستند غیر از من.یکی سرکار حمزوی که حدود 37 دارد و شیرازی است و بسیار آدم جالبی است و صمیمیت خاصی در رفتارش هست.البته او چند روز دیگر از اینجا می رود به منجیل. دیگری سرکار زلفب گل است که یک سال از من کوچکتر است و از آن آدمهای دوست داشتنی که کارشان همیشه خندیدن است.اتفاقا فیلم باز هم هست.خلاصه جای بدی نیست.روزها تا ساعت 5 اینجا هستم و بعد می روم خوابگاه.فعلا که داریم عادت می کنیم. امروز روز خوبی بود و خیلی خوش شانس بودم.فکر کنم به خاطر صبحانه پر از انرژی مثبت امروز بود!
کار من اینجا فقط تایپ است و پرینت و در عمده زمانی حضورم در حال خندیدن به خاطرات قشنگ سرکار زلفی هستم.

نیمه ی غائب
خاطرات یک شنبه 6 اردیبهشت 88
ساعت 4:40 بیدار باش. صبحانه تخم مرغ پخته داشتیم با پنیر.بد نبود.کم کم بچه ها دارند به فضای پادگان و خدمت عادت می کنند.البته هنوز خیلی زود است اما احتمالا دوران آموزشی خوبی را سپری خواهیم کرد.ساعت 7 آمدم ارکان و تا 1 اینجا بودم.برای ناهار دیر رسیدم و قرمه سبزی سرد بدون گوشت نصیبم شد.بعد از ظهر کسی در ارکان نبود جز یک افسر وظیفه 8 ماه خدمتی که با هم کمی اختلاط کردیم و بعد من نشستم به خواندن کتابی که از دیشب شروع کرده بودم.نیمه ی غائب از حسین سناپور.
حالا که توی پادگان هستیم پشیمانم که چرا این کتاب را زودتر نخوانده بودم. حدود 6 سال پیش این کتاب را یکی از دوستانم که خیلی هم برایم عزیز بود به من پیشنهاد کرد و من آن را تهیه کردم اما هرگز نخواندم.جمعه که داشتم می آمدم به پادگان گفتم برش دارم شاید خواندمش.و حالا عجیب مرا جلب خود کرده است.نمی دانم کتاب واقعا زیباست یا شرایط اطرافم مرا به آن گره زده؟
بعد از ساعت 5 عصر همه مان عکس گرفتیم.با کله های تراشیده و لباس های خاکی و آشفتگی عجیبی که در چهره هایمان بود شبیه جنگ زده ها نشستیم و یکی از ما عکس گرفت.عکس هایی با زمینه های آبی.
امروز سرکار رمضانی که یک مهناوی است (یعنی گروهبان) و آموزش ما را بعهده دارد و متولد 67 است (!) و احتمالا بسیار تخس، دمار از روزگار بچه ها در آورد و گویا همه از دستش شاکی شدند.شب با بچه ها ، مثل این پیرزن ها، جلسه گذاشتیم و تصمیم گرفتیم به زودی حالش را بگیریم.بدترین زمان در آموزشی زمان خواب است چون می دانی که چند ساعت بعد روز جدیدی آغاز می شود.

قشنگترین دوران خدمتمان
خاطرات دوشنبه 7 اردیبهشت 88
امروز از صبح می گفتند امیر آزاد (تیمسار) قرار است بیاید.می گفتند خیلی گیر می دهد و همه کپ کرده بودند. او دوشنبه ها می آید برای بازدید. سر صبحگاه با ما صحبت کردند و گفتند مراقب رفتارتان باشید.
امروز شهابی پور فرمانده گروهان ما سر صف اعلام کرد آنهایی که می توانند مقاله سیاسی بنویسند نام بنویسند. من هم رفتم.البته آنچه مسلم است مقاله ی سیاسی که برای ارتش نوشته می شود ناگفته پیداست که چه رویکردی باید داشته باشد.در هر گزینه ی مناسبی است برا یاینکه شاید تشویقی بگیرم.
در خوابگاه ما بچه ها خیلی باحال و جالب هستند.من و سجاد تقریبا کنار هم هستیم.تخت هایمان کنار هم است و من طبقه پایین و او طبقه بالای تخت مجاور می خوابد. موهایش را که کوتاه کرده شبیه آن ماری که توی کارتون رابین هود مدام قیس قیس می کرد شده است.البته دلم نمی آید که بهش بگویم در این حد افتضاح شده! ارشد گروهان توی اتاق ماست.یکی هم هست به اسم حامد .حقوق خوانده و نمک از حرفهایش می ریزد.به خصوص توی صف ها و در لحظات حساس.اصولا تن صدایش و آهنگ خاص صحبت کردنش به شکل عجیبی و با آن لهجه ی لنگرودیش بسیار خنده آور است.یکی دیگر هست به اسم هادی.این یکی از آن آب زیر کاه هاست.از آنها که بیرون ببنی فکر می کنی مظلوم است و تو سری خور.اما خدا شاهد است که آنچنان حال از این افسر ها گرفته! با قیافه ای کاملا مظلومانه گاهی تیکه های وحشتناکی می اندازد که خود مسئولین گروهان ما هم به خنده می افتند.اما به قیافه اش که نگاه می کنی آنقدر مظلوم است که ادم دلش نمی آید به او حرفی بزند.انگار کنید یک جوجه اردنگی بزند در کون آدم.
دو رفیق خوب و اهل دل پیدا کرده ام که در خوابگاه بقلی ساکنند.حسن و عیسی که به قول خودشان از ویچه های نیک روزگار هستند(لهجه ی املشی دارند).صدای شل و ول و تو دماغی حسن و آن روحیه ی خاص او را تبدیل به جالب ترین لحظه های خدمت کرده است. دو دره بازی ها و جیم شدن هایش استادانه است و گهگاه از سوراخ هایی کارش را پیش می برد که آدم کف می کند.
یک مهدی داریم که متولد 59 است و به شدت آذری است.در لهجه ، در چهره و هم در خنده هایش.بسیار دوست داشتنی می خندد.او متاهل است و حتی پسری هم دارد که به تازگی راه افتاده است.
یک هاشم داریم که او هم آذری است و بسیار جوان باحال و با ادب و خوبی است.انبار دار است و به تازگی برای خودش یک معاون انتخاب کرده.مثل خودمان سیگاری هم هست.جیم شدنهایش به سمت پشت ساختمان گروهان مثل این ماموران مخفی اف بی آی است.
زمانهایی که یکی از سلسله مراتب ما نزدیک گروهی از سربازان می شود یکی از ما باید باند داد بکشیم"به ایست گروهان" یا "به ایست دسته" یا "به ایست خوابگاه" و بعد او که برایش ایست کشیده شده دستی تکان دهد یا سری بجنباند و فریاد زننده دوباره فریاد بکشد "از نو فرمودند"  تا ما آزاد باشیم و راحت به ایستیم.
روز دوشنبه بعد از اینکه امیر آزاد آمد در هنگام سخنرانی اش گویا بچه ها کمی بی توجهی کردندو میادوآبی (فرمانده گردان ما) عصبانی شد و او معمولا عصبانیتش تبدیل می شود به فرو رفتن توی فکر.
در گروهانمان یک دامغانی داریم به اسم محمد ترابی که هیکل بسیار بزرگی دارد و صدایش از هیکلش هم بزرگتر است. در حدی که مطمئنم اگر از روز اول اینجا بود ارشد گروهان می شد.امروز یک بار که میاندوآبی فرمانده کل گردان دانشجویی از جلوی در ساختمان رد می شد ترابی به محض دیدنش آنچنان بلند و دشمن شکن "ایست گروهان" کشید که حاضرین در صحنه قسم می خوردند میاندوآبی رسما ترسیده بود.همه بچه ها از خوابگاه ها خارج شدند و هجوم آوردند به راهرو و به خط شدند. مربی های آموزش از بیرون پریدند داخل ساختمان و به خط شدند.خلاصه اینطور که نقل می کنند همه فکر کردند که این ایست نه برای فرمانده و یا امیر آزاد و یا هرکس دیگربلکه برای خود کشتی کشیده شده است.
تازه این دامغانی فریاد اول را که کشید و میاندوآبی یکه ای خورد و با تعجب دستی تکان داد ، فریاد دوم را بلندتر کشید و تازه به جای اینکه بگوید " از نو فرمودند" گفت " آزاد فرمودند".میاندوآبی هم سری تکان داد و رفت.
این خاطره های شیرین در میان خستگی ها و اعصاب خوردی های بچه ها، در میان غذاهای نخورده و نیم خورده ، در میان غرورهای شکسته و بغض های فروخورده و تنبیهاتی که دستورش را یک نوجوان قد دراز که درجه اش به اندازه ی یک عمر از ما کمتر است  (رمضانی) صادر می کند و در میان بوی عرق و فراغ سیگار و دوری خانواده ، همان چیزی است که اینجا همه می گویند قشنگترین دوران خدمتمان است!

تیم پارا المپیک گردان دانشجویی
خاطرات سه شنبه 8 اردیبهشت 88
امروز صبح همه ما را به خط کردند و بعد ما چند تایی که به قول بچه ها تیم پارا المپیک گردان هستیم (معاف از رزم ها و منشی ها) رفتیم سر کار خودمان و بچه های دیگر رژه رفتند.وقت ناهار که برگشتیم همه می گفتند حامد( همانکه نمک بود و خیلی مزه می پراند) دل پیش نماز ما ( که مسئول عقیدتی هم هست) به دست آورده. گویا وقت نماز حاجی گفته که کی بلده قرآن بخونه.حامد هم بلند شد و رفت میکروفون را که گرفت غوغا کرد.هم قران خواند.هم نوحه.هم شعر و هم یک عالمه صلوات برای انبیاء و ائمه و رهبر و مراجع تقلید گرفت.حاجی هم حال کرد و باهاش روبوسی کرد.
روزها دارد کم کم می گذرد.گویی دیگر غمی نیست و کمتر مشکلی پیش خواهد آمد.فقط اینکه تازه من متوجه گذشت زمان شده ام.این همه از سربازی ام نوشته ام و امروز فقط چند روز از آن می گذرد.یک سال و نیم را چگونه می شود طی کرد؟

زنده باد اصلاح الگوی مصرف
خاطرات چهارشنبه 9 اردیبهشت 88
امروز صبح پنیر و خرما داشتیم.ساعت 5 صبحانه خورده و آماده آمدیم خوابگاه و بچه ها رفتند برای نماز ما هم منتظر شدیم تا نماز تمام شود.بعد از آن مثل هر روز رفتیم صبحگاه و آمارگیری.اما از آنجا که میاندوآبی (فرمانده گردان دانشجویی) کمی عصبانی بود همه را دعوا کرد.بعد شهابی پور (فرمانده گروهان دوم ، همان که متولد 64 است) ما را حتی منشی ها را به خط کرد و فرستاد ورزش.هرگز فکر نمی کردم اینقدر نفسم بگیرد.وقت ورزش واقعا بریده بودم.خیلی خسته شدم و بسیار انرژی مصرف کردم.بعد از یک ساعت از ورزش که برگشتیم بچه ها آماده شدند برای تحویل گرفتن تفنگ و ما گروه پارا المپیک را فرستادند پی کارشان.
توی ارکان کمی کار کردم و ساعت 1 برای ناهار رفتم.ناهار خیلی طول کشید و حدود 2:30 بود که به گروهان برگشتم. من و سجاد با هم بودیم و توی خوابگاه مانده بودیم تا بچه ها از نماز برگردند که شهابی پور سر رسید و تا ما را دید ارشد را صدا کرد تا اسم ما را به عنوان فرارکنندگان از نماز بنویسد تا لغو مرخصی آخر هفته بشویم.ما خیلی حالمان گرفته شد.سجاد همان لحظه اول نامش را گفت ولی من تا شهابی پور و ارشد یک لحظه سرشان را برگرداندند آن طرف به تحریک حسن (همان که املشی است) از در ساختمان فرار کردم و تا خود ساختمان ارکان دویدم.البته بعدا فهمیدم که اینها تمامش فیلم ایت برای ترساندن ما و هیچ تاثیری روی مرخصی آخر هفته که اصولا برای کم کردن آمار و هزینه ی پادگان (با توجه به سال اصلاح الگوی مصرف) است ندارد.
احتماتلا فردا چیزی نمی نویسم. چون فردا به مرخصی می رویم و تا جمعه 6 غروب خانه هستیم.اگر بدانید این زمان کوتاه چقدر لذت بخش است!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:57  توسط دانشجو  | 
 
  بالا